الملا فتح الله الكاشاني
368
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
و از ابو طالب على ع آنكه نور من بفاطمه نقل كرد پس از على و فاطمه حسن و حسين ع بوجود آمدند و ايشان طاهر و مطهرند اما نطفهء فاطمه بحسن انتقال كرد و نطفهء على بحسين و بعد از آن از صلب حسين آن نطفه منتقل خواهد گشت بائمهء هدى تا بقيامت و در خبر است كه رسول ( ص ) فرمود كه روزى فرشتهء نزد من آمد كه قبل از اين نيامده بود و او را بيست و چهار روى بود چون درآمد مرا خطابى كرد كه پيش از اين كسى نگفته بود و آن اين بود كه السلام عليك يا اول و يا آخر و يا حشر گفتم اى ملك اين چه خطاب است گفت تو اولى به اين معنى كه اول كسى كه سر از خاك بردارد در روز قيامت تو باشى و آخر به اين اعتبار كه ختم پيغمبرانى و حاشرى به اين وجه كه در روز حشر قيامت به تو و امت تو باشد گفتم چه نام دارى گفت محمود گفتم اى محمود بچه كار نزول كردهء گفت جئتك لتزوج النور من النور آمدم به تو تا تزويج كنى نور را بنور گفتم اين دو نور كيستند گفت فاطمه و على ع و حكم الهى چنانست كه تو در زمين ميان ايشان عقد نكاح كنى كه حقتعالى در آسمان عقد ايشان بسته من گفتم سمعا و طاعة و چون برخواست بر ميان هر دو كتف او نوشتهء ديدم و آن اين بود كه لا إله الا اللَّه محمد رسول اللَّه ايدته بعلى او نصرته به گفتم اى محمود چندگاهست كه اين را در ميان هر در كتف تو نوشتهاند گفت قبل ان يخلق اللَّه آدم باربعة و عشرين الف عام پيش از آنكه حقتعالى آدم را آفريند به بيست و چهار هزار سال و چون اينفرشته برفت حضرت رسالت ص فاطمه ع را بعلى ع تزويج فرمود و اين روايت را صاحب كلينى در كلينى آورده بروايت معنعنه از ابى عبد اللَّه ع و تفصيل قصهء فاطمه ع بروايت امير المؤمنين ع و عبد اللَّه بن عباس و عبد اللَّه بن مسعود و جابر بن عبد اللَّه انصارى و انس بن مالك و ام السلمه بر طريقى كه در كتاب مناقب خوارزمى و كتاب ذريهء طاهره و كشف الغمه و غير مذكور است كه چون فاطمه ع بالغ شد اكابر قريش از اهل شرف و مال بخواستگارى وى برخواستند و رسول هر يكى را جوابى ميداد و از جملهء خاطبان ابو بكر خطبه كرد و گفت يا رسول اللَّه تو اسلام من و سابقهء صحبت من ميدانى و از اسن قريشم و از تو شنيدهام كه بارها فرمودهء كه كل نسب و سبب منقطع الا نسبى و سببى همه نسب و سبب منقطع شوند مگر نسب و سبب من مرا رغبت آنست كه فاطمه را به من دهى رسول ( ص ) از او اعراض كرد و جوابى نداد ديگر باره اعاده اين كلام كرد از او اعراض فرمود سيم بار چون تكرار نمود گفت اى ابو بكر كار فاطمه به من نسبت ندارد بلكه بمشيت الهى منوط است بهر كه خواهد دهد پس ابو بكر بيرون آمد اينحال با عمر باز گفت و گفت ميترسم كه رسول را از من كراهتى بوده باشد و به جهت اين از من اعراض نمايد عمر گفت من بروم و خطبه كنم اگر با من نيز همين جواب دهد پس انديشه به خود راه مده كه جهت كراهت نبوده آن گه بيامد و همان سخن كه ابو بكر گفته بود باز گفت رسول ( ص ) وى